....
و من اکنون در کالبد خود تنهایم ...
و که می داند خالی شدن یعنی چه ؟
و سراسر وجودت لبریز خاطره های تلخ شدن
و آهسته آهسته گریستن و تنها ماندن در غفلت
و بی صدا فریاد کردن خویش را از خویشتن
و در حسرت تمام احساسات زنجیر شده ات ماندن
و ندیدن این همه لذت و کورکورانه در خلوت گناه کردن ...
و نگریستن به انتهای نگاهی که پر از هیچ است
و عاقبت مردنت در یک شب تاریک...
و آنگاه که می داند
چقدر تنها بوده ای و چه بی صدا مرده ای ........
امروز روز من است...
و تو هیچ نمی دانی چقدر تنهایم
و تنهایی من تمام حجم بودن تو را لمس می کند
امروز میلاد من است
چه آوای سردی!
چه مسیر تاریکی!
چه احساس پوچی
تمام وجودم یخ بسته
سرد و گنگ بی محاوا به چه می اندیشم...
در من چه می گذرد؟
بی تابی لحظه های سفر کرده من از کجاست...؟
صبوری این دل تنگم از چیست...؟
کجاست آن سفر کرده در من کجاست...!!!
نظرات () من...!
نه بادم ... نه نسیم !!!
سردی یک شب تاریکم
در آستانه ظهور یک غروب...
نه سکوتم... نه عادت !!!
غبار یک باور فراموش شده ام
در تلاطم دستان تو...
من ...!
نه ابرم و نه اشک !!!
تنها خاطره ایی هستم
که پشت قاب عکس خاک خورده
بی هراس در انتظار رها شدنم...
،،،،،،،،،،
... نوشته هایم چون گذشته بوی تازگی و طراوت نمی دهد
به دنبال راهی برای برگشتن آنم
نوشته هایم بوی غم شب مانده می دهد...!
بوی گهنگی یک راه نرفته...
کاش کسی مرا می فهمید..................
نظرات ()
باران دوباره مرا بی قرار می کند
حتی اگر سالها از بی تابی من گذشته باشد...!
باران مرا مست می کند مست مست مست...
حتی اگر تا به حال جرعه ای هم ننوشیده باشم...!
باران اشک مرا به تمام شبهای بودنش دعوت می کند
و من شور تر از او می بارم و می بارم
مرا چه می شود با تو ای باران...!!!
هیچ نیرویی به زیبایی باران مرا عاشق نمی کند...
.....
یاد تمام حس زیبای لمس بارانم بخیر...
یاد تمام خاطرات خوش و سبز بارانیم بخیر...
یاد تمام باران های سفر کرده از دلهامان بخیر...
یاد تمام باران های چشمان بی تابم بخیر...
یاد شر شر باران زیر سقف آسمان دلتنگیمان بخیر...
من چه کنم با این همه خاطرات سفر کرده
در این فصل بی برگ باران زده...
آه می میرم......می دانم....
نظرات ()
خدایا میوه کدام درختت را گاز بزنم ؟!
که از زمین رانده شوم
اینجا زمین است ...
ساعت به وقت انسانیت خوابیده است!
..............................
خدایا کدامین پل در کجای دنیا شکسته است
که هیچ کس به خانه آرزوهایش نمی رسد ...!
نظرات ()
ماه در اوج آسمان می رود.
و ما در گوشه ای از شب...
همچنان به گفتگوی دست ها
گوش فرا داده ایم و ساکتیم.
و در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم .
در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم.
و من همه دنیا را در چشم های او می بینم...
و او همه دنیا را در چشم ها من می بیند...
و ما در چشم های هم ساکتیم.
و در چشم های هم می شنویم.
و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم
یکدیگر را می بینیم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم.
و ماه در اوج آسمان می رود...
نظرات ()